محفل ادبی ممسنی

متن مرتبط با «حمید مصدق» در سایت محفل ادبی ممسنی نوشته شده است

من و حمید مصدق و خیال

  • نیلوبلاگ

          سلام آقای روزهای بارانی ... وقتی شیشه هارا باران میشست ومن توی دلم خنده های تلخ خودم را پشت پنجره میشمردم ... تو بهار بودی پشت شیشه ها که من وام دار تو بودم , توی قفس سرد اتاقم آن کتاب ابی و خاکستری یادت هست گفتی زندگی رویا نیست گفتی زندگی زیباست باور کردم و توی باغچه دلم درخت عشق کاشتم حالا شبم با تو سرودنی شده اقای روزهای بارانی هنوز دارم تورا توی  یک کتاب میخوانم:  آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش  گر که گورم بشکافند عیان میبین...

    ادامه مطلب